تبليغاتX
عطر ملایم تو...

عطر ملایم تو...

آخرین پست...

دوست ندارم بنویسم

دیگر نمی خواهم چیزی را

دیگر چیزی را نمی پسندم

چیزی نیست دلم را بلرزاند

چیزی نیست زندگیم وابسته اش باشد

از دست داده ام

تو را

و خیلی چیزها را با تو

می روم که فراموشم کنی

من را و همه چیزها را

می روم که از خاطرم برود

تمام خاطراتم را با تو

می روم که از استرس عق نزنم بالا نیاورم

می روم که زار زار گریه نکنم

می روم

می روم

می روم

می روم

می روم

می روم........

 

+اینجا هم برای ما خانه نشد... خداحافظ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 تیر1389ساعت 17:55  توسط مهرناز  | 

خدا وجود داره؟

گاهی وقتا مجبوری یکیو از زندگیت حذف کنی

مجبوری نخوای دیگه ببینیش یا باهاش باشی

صرفا واسه یه سری دلایل واهی

ولی همین دلایل واهی واقعیترین چیزای زندگیت میشن

حتی اگه تنها آدمی باشه که دلتو بلرزونه

حتی اگه خیلی بهش کشش داشته باشی

حتی اگه...

نمی دونم چه حسیه ها

ولی اینجوریه دیگه

و یه جا

دقیقا یه نقطه ی حساس از زندگیت

تمام حرفایی که بینتون رد و بدل شده رو به یه ورت میدی

و میگی fcuk everythin

بعد طرفو با لگد از زندگیت پرت می کنی بیرون

بعد در دلتو می ذاریو میری چایی میریزی

+ خدا وجود داره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 23:5  توسط مهرناز  | 

عقققققققققققققق!

می خوام برم گورمو گم کنم

حالم از همه به هم می خوره

متنفرم از همه

وقتی نزدیکترین کسانت - مثلا مامانت-

نمی فهمدت

واقعا می خوام دیگه دنیا نباشه

خیلی حس بدیه

پرم از تنفر و حالت تهوع

می خوام بالا بیارم رو همین دنیای *ی*ی

حالم بده

یکی بیاد منو تیکه تیکه کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 23:53  توسط مهرناز  | 

she's nothing like the girl you've seen before!!!

توی تموم این کوچه خیابونا

سوپر مارکتا، میدونا فروشگاهها زمین بازیا و هزار تا جای آشغال و مزخرف دیگه

باهات خاطره دارم...

وقتی ازشون می گذرم بعضیاشون یاد خاطره های خنده دار میندازنم

به زور جلو خنده مو می گیرم

بعضیاشون باعث میشن از ته قلب احساس کمبود و غم کنم

دلم برات تنگ شده و این عین واقعیته رفیق ...

به من مربوط نیست

به من مربوط نیست که تو نیستی یا هر مزخرف دیگه

به من مربوط نیست که تو دلت برام تنگ شده یا نه

به من مربوط نیست که دلت می خواد منو ببینی

به من مربوط نیست که بدجوری درگیر من شدی

به من حتی مربوط نیست که دلم بدجوری برات تنگ شده...

 

+ she's nothing like the girl you've seen before

این جمله برات آشناست؟

بذار بقیه شو نگم چون واقعا نمی خوام  تا صبح بشینم از چرندیات خاطره ها بنویسم

همین

تمام...!

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 23:6  توسط مهرناز  | 

در این صحنه می رقصیم...

دروغ نمی گویم

این عین عین واقعیت است

یک لحظه ... محض رضای خدا ... یک لحظه ... فقط یک .... ای بابااااا

باز هم که سرت شلوغ است

باز می گویی مهرناز اجازه بده ... صبر کن!!

من وقتی می نویسم که لبریز باشم

وقتی که تو بخواهی ام

وقتی که لبخندت - انگار کن خورشید همین روزهای اردیبهشت -

توی تمام لحظه هایم بدود

من دوست دارم وقتی بخوانم

که تو روی یک صندلی روروئکی چوبی نشسته باشی

لیوان چایت دستت

و از شیشه به بیرون خیره شده باشی

نه بیا صحنه را عوض کنیم

روی آن مبل کناری بشین ... نه آن که زیر آینه بود نه ... آن کناری!

همان آبجویت دستت باشد

همان مارلبرویت در دست دیگرت

همان نگاهت توی چشمانم

و بگویی "بخون دخترک!"

من قول نمی دهم اما، که نگاهم را ندزدم رفیق!

قول نمی دهم انقدر که خواستنی می شوی عاشقت نشوم

قول نمی دهم نیایم کنار مبلی که رویش نشستی زانو نزنم

و سرم را روی دسته مبل کنار تنت نگذارم

قول نمی دهم کاری نکنم که عطرم روی پیراهنت جا بماند

به خدا قول نمی دهم....!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 0:1  توسط مهرناز  | 

پناهم بده اگر چه گمم....

به دفاع کشیده ای زیرا حمله ات مداوم و کودکانه بود

دیر نشده عشقم

بازی را خاتمه یافته تصور کن

بگذار هر چه میخواهد بیندیشد

و هرچه امکان دارد اتفاق افتاده باشد

حتی تفکری اشتباه و خودخواهانه

دست به اصلاحش نزن دیوانه

چیزی برای اصلاح وجود ندارد

+ خطاب این پست اساسا با خودم بود ... بله حتی به خودم گفتم عشقم

+ من که دنیارو ازت پر کردم....

+ Hey man, i really like u ... specially when u wanna decapitate me!!!!!!!!

+ ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 0:48  توسط مهرناز  | 

همین امشب فقط...

تو باید برگردی

تو باید امشبت، هر شبت را با من تقسیم کنی

تو باید بمانی و بفهمی مرا...مثل همیشه ات

تو باید همانجا که هستی چمدان دلگیریها و کینه هایت را جا بگذاری

به پشت سرت نگاه کنی

مرا ببینی و برگردی!

مرا کم آورده ای می دانم

این بهانه های جورواجورت مال همین کم آوردن است

نمی توانی می دانم

من هم نمی توانم

برگرد و تنگ در آغوشم بگیر...لمسم کن و ببین هنوز هستم

بویم کن

تو نباشی آغوشهای دیگر به رویم همیشه باز است

کمت نمی آورم

اما

ترجیحت می دهم

بوی عطر تو را ترجیح می دهم ... عطر ملایم تو!

 

+ Let your private emotion come to me

(ریکی مارتین، private emotion )

برای دوستی که دوستش دارم اما همیشه با بی احساسی تمام

فقط اذیتش کردم........

+ می دانم دلگیر باشم یا غمگین یا بارانی اطرافم تاب نمی آورد غمم را!

پس نگاهش می دارم برای خودم...فقط خودم!

+ فردا روزت مبارک مامانی قشنگم...بی بهانه عاشقتم 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اردیبهشت1389ساعت 23:38  توسط مهرناز  | 

To Eliminate........

قشنگ است

که زنده ام   سالمم   میان آدمها هستم

عیبی ندارد که نباشی

یا مثلا نخواسته باشی

 

+ فکر می کنم

به لبخند    به آدمها    به تو

می بینم زندگی من

با وجود تنهایی

نه تنها سخت نیست

بلکه...... هیچی همان سخت نیست!

+ از آزادی بر میگردم

از میان دود و شلوغی و آدمهایی که خودم را از جنسشان نمی دانم

نه که جنسشان بد باشد نه    حس من است دیگر

به حوالی ونک که می رسم خوشحالم

تا بالا همه جا را از شرق تا غربش می شناسم

و همین عجیب آرامم می کند

+ سر نیایشم

ماشین تشریفات و هزار و یک ماشین دیگر از عقب و جلویش می آیند

فکر می کنم هیچوقت نمی توانستم جایشان باشم

ماشینی که پرده هایش جلوی عبور نور را بگیرد مثل تابوت است

احساس خفگی می کنم

+ پسرک پشت ترافیک، تا پنجره ی سمت مسافر جلو خم می شود

تا برایم نان-استاپ سوت بزند و دعوتم کند به چیزی که خودش هم نمی

فهمد

گلفروشهای سر ۴راه می دوند کمی بالاتر پلیس پارک با افتخار پایین می

آید....

+ هی فلانی، فلانی بودنت را تو گم کردی یا من؟

مهرناز بودنم را چطور؟..............

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 16:43  توسط مهرناز  | 

خونه خیلی دوره...

د آخه چی بگم به تو

باشه الاغ!

می پذیرم که تو دیگه اون آدم سابق نیستی

اصلا جهنم

هرچی داشتیم رفته به باد

توام بکش بیرون بابا

جمع کن از زندگیم برو دِ لامصب!

 

+ ناپدید شدم. اون شب هر بار که از خیابونی رد می شدی ناپدید می شدی. شوخی نمی کنم

" جی دی سلینجر...> کتاب این ساندویچ مایونز ندارد "

+ هی آشغال!

کمت آوردم بی پدر....

+ راستی آدمایی که فحش میدن باهوشن!

چون یاد گرفتن چجوری خشانتشونو (!) پنهون کنن

و یه جور دیگه برسونن که د آخه دیوونتم پدسّسسگ!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اردیبهشت1389ساعت 23:14  توسط مهرناز  | 

دردم می آید...

این روزها چیزی آزارم می دهد که نمی دانم چیست

یا بهتر بگویم نمی خواهم بدانم چیست

دانشگاه برایم شده عذاب هر روزه

که باید یک سری بیمار را در آن ماستمالی کرد!!

نه حوصله ی زندگی دارم نه حال مردن

یک چیزی دارد دردم می آورد

و هر روز احساس می کنم

درد می کشم

تمام روزهای هفته ام پر است از برنامه های جور واجور

اما بهم خوش نمی گذرد

آدم زیاد دوروبرم دارم اما با هیچکدامشان نمی شود حرف زد

هر کدام مشکل خود را دارند ... درد خود را...

باید برای هر کدام جوری باشم

که نرنجند... که بهشان خوش بگذرد... که دردهایشان را شده چند لحظه

فراموش کنند

اما....

دلم عجیب تنهایی مطلق می خواهد

بدون هیچ آدمی دور و برم

نمی دانم چند روز چند هفته یا شاید ماه

دوست داشتم مدت زیادی را تنهای تنها می ماندم

تمام غروبها به غروب خورشید خیره می شدم

در رخوت کامل و چای عصرم را می نوشیدم

خسته ام

واقعا خسته ام

دارم یخ می زنم.....

+ نوشته شده در  شنبه 4 اردیبهشت1389ساعت 22:50  توسط مهرناز  | 

برهنه شو

در این شب بی ماه و گل

ستاره ساز صحنه شو

رخت غزل کش پاره کن

در شعر من برهنه شو

تو بهترین صحنه شو

برهنه شو baby  برهنه شو

+ برای هر چیزی آماده ام... روزهای خوبی نیست

برای هر چیزی آماده ام

+ دلتنگ نیستم ... دلگیرم!

+ از تناقض بدم می آید ... هرکاری کردم نشد با تناقض کنار بیایم

+ من کامنتا رو تاییدی نکردم...این به صورت پیش فرض رو تاییده منم هر

دفعه یادم میره عوضش کنم...بازم شرمنده، خودتون میدونین از تاییدی

کردن کامنتا بدم میاد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 11:2  توسط مهرناز  | 

مرا در خواب خفه کنید!!

آخ چقدر بوی عطرت را کم میاورم این ساعت شب

لامصب انگار تمام تنم بوی تمام تنت را دارند

در خیالم حس همآغوشی دارم با تو

که اگر دستت را پس می زنم از نخواستن نیست

جبر است

حصاری ست که به آن محصورم! 

بی هوا در آغوشم میگیری و کور شوم اگر دروغ بگویم

مقاومت نخواهم کرد!

می گذارم پای ....

پای هرچیز که تو دوست داری

فرض کن دیوانگیمان!

برایم لذت بخش است که به تو تسلیم شوم!

عاشق شدن یا دوست داشتنت دور از انتظارم است

شاید روزی جایی ساعتی دور

اما

عشقبازیت را می پسندم نافرم

دلم می ریزد

خوب احساسیست بی پدر!

 

+ گفتم که خودمو سانسور نمی کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 23:53  توسط مهرناز  | 

time...baby it's time

تف به دیوار بی ثبات اعتماد و عشق!

اینکه می گویند عشق و تنفر دو روی یک سکه اند کاملا غلط است

تنفر ورزیدن آسان است

راحت است

هم برای او که تنفر می ورزد

هم برای او که مورد تنفر واقع می شود

همه چیزش روشن است

شفاف است

واضح است

خوب چه کارش می شود کرد

 متنفر است، بدش می آید

و تکلیف مشخص است!

اما امان از روزی که بین دو انسان رابطه ای بر اساس

عشق شروع به شکل گرفتن کند؛

انقدر بالا پایینت می کند که دل و روده ات به هم می پیچد

به ranger  شهربازی می ماند لامصب!

با سرعت ۲۰۰۰ دور در دقیقه به صورت حرکت پیستونی

هی با خودت می گویی "دوستم دارد، دوستم ندارد"!

بدی قضیه اینجاست که برایت مهم می شود دوستت داشته باشد!!

مخلص کلام انسان را به فاک العظمی می دهد بی پدر!

 

و اما نظر فاشیستی من درباره ی عشق:

به نظرم باید بی خیال شد

بی تفاوت رد شد

یک کلام وابستگی را به احمقها سپرد و تمام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 22:32  توسط مهرناز  | 

تو برو خود را باش....!

و من به لبخند صاف آفتابیت محتاجم

اینجا که من ایستاده ام تا آنجا که تو بی خیال میشوی

انقدر فاصله هست

که کودکی مرا

به سایه می برد

از اینجا که من مات شده ام

تا جایی که تو می خندی

انقدر دیوار پشت دیوار

کوه پشت کوه

بر میخیزد که...

+تقدیم به لیلی نازنینم و مرسی از لطف همیشه هاش...

+ از همیشه ی خود خسته ترم

از همیشه ی خود بیزارتر

+ دوست ندارم بگویمت دوستم بدار

"دوستم بدار"

+ هنوز Esse مشکی

هنوز ظاهر سازی

هنوز خنده های زوری!

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 21:37  توسط مهرناز  | 

کافه هنر

از سری دستمال نوشتهای کافه ای

قسمت دوم

 

آدم تلخیها نیستم؛

حتی تلخی این سیگار که بر زبانم می ماند عقم می آورد؛

دلم می خواست delivery پیتزا بودم

زندگی آدمها را دوست دارم...

دلیوری بودن مثل سرک کشیدن در زندگی آدمهای مختلف است...

شاید هم یکیشان خواست و دعوتت کرد داخل و به یک چای مهمانت کرد

تو هم یک لحظه احساس کردی دلت عجیب میخواهد دعوتش را بپذیری

شاید هم مثل ۲ تا آدم نشستید ازدرد دلهایتان گفتید، سیگاری کشیدید

و بعد هرکی به راه خودش رفت...

توی همین کافه... گرچه تمام زوایای زندگی آدمها پشت همین بی خیالیها

پنهان شده اما انگار قصه هزار و یکشب است...

هزار و یک زندگی اینجا جریان دارد...

دوست دارم زل بزنم به صورت آدمهای این کافه...

نه به چشمهایشان...

تو به خیالت به مرگ نشسته ای و من، به واقعیت!

+ تو به آنچه می خواستی رسیدی و سیگار کشیدی

من به هیچ نرسیدم... و سیگار کشیدم!

+ آدم وابستگیها نیستم

به محض اینکه در کسی یا چیزی گم شوم میذارم می روم گورم را گم می

کنم

دارم مهرناز بودنم را گم می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 فروردین1389ساعت 22:17  توسط مهرناز  | 

....

دو شبه نخوابیدم... میخوام به خودم تکیه کنم

تو بدترین شرایط زندگیم کسی نبود که بهش تکیه کنم

یه جورایی باعث شد ساخته شم!

الآنم همین!

دیگه به اینکه بار تنهایی و درگیریا و غصه هامو تنها به دوش بکشم

عادت کردم...

آره برادر من ... اینه زندگیه مهرنازی که دیگران بهش میگن الکی خوش!

+ بدبختی اینجاس که هر چی هم که تو خیابون شلنگ تخته

بری و بخوای خودتو بندازی زیر ماشین نمیشه...توضیح اضافه نداره!

+ Any thin' happen, i'll do that

+وقتی تو اوج درگیری و نا امیدیم یه فیلمیو نگاه می کنم که خیلی

از بار غمم کم میکنه

باعث میشه فکر کنم اگر من ندیدم دور و برم کسیو که انقدر زیاد

کسیو دوس داشته باشه عیبی نداره، اما لااقل وجود داره!

+ از اینکه مجبورم خودمو از همه مخفی کنم و بین رفت و آمد آدما

پک بزنم و گلوم بسوزه دردم میگیره

ولی خوبیش به اینه که

دلم نمی خواست جای هیچکدوم این زنها

که شوهرشون یه پاکت پفک داده دستشون و با بچه ۳-۴ ساله شون

تو پارک قدم میزنن باشم!

من خودمو دوست دارم

با تمام خریت هام

همین منیو دوست دارم که دزدکی سیگار می کشه

همین منی که غصه هاش فقط و فقط مال خودشه

جوری که حتی توام میگی تو بیخیالترین آدمی هستی که دیدم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 فروردین1389ساعت 13:8  توسط مهرناز  | 

دستم بگیر...دستم را تو بگیر

این روزها که می گذرد

چیزی در قلبم به زور راه خود را باز می کند

چیزی به زور از قلبم خود را جدا می کند

و من از تمام این جریانها خودم را کنار میکشم!

می ایستم گوشه ای، تکیه می دهم به دیوار، سیگاری می گیرانم

و به هیاهویشان گوش می دهم

به صمیمی ترین دوست دخترم زنگ می زنم

که درد دل کنم

غرق خودش است

نمی فهمد چه می گویم

حسادت می کند!

غافل از این که این چیزی که او حسادتش را می کند برای من بیچارگی است...

بیچارگی است که نخواهی

که نخواهی...........

سرم دور تمام اتاق دور می زند

انقدر مقاومت می کنم تا....

گنگ نوشتم می دانم

اینجا هم راحت نیستم

همین روزهاست که کلا بروم

برای همیشه از وب

توی ذهنم موضوع زیاد دارم اما همیشه می پاید کسی مرا!

و من حالم از این موضوع به هم میخورد!!

وبی که نتوانی حرفت را بزنی به درد کی می خورد؟

می خواهم فریاد بزنم آزاد باشم میخواهم تمام بد و بیراه های دنیا را

اینجا نثار بعضیها کنم کسی نگوید آنجا که گفته بودی فلان چیز منظورت م

بودم؟

کسی مسیج بارانم نکند که آها مچت را گرفتیم عاشق شده ای پس!!

به خدا خسته شدم...

حالم بد است

یکی برای من یک ESSE بگیراند....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 2:10  توسط مهرناز  | 

دل نوشت!

گاهی وقتا دل آدم بهونه میگیره

بی دلیل

بهونه ی چیزی یا جایی یا کسی

ممکنه اصلا هم مثل الان من، نفهمی که دلت چی می خواد

اما میدونی به همین چیزایی که داری راضی نیست

گاهی وقتا دل آدم بغض می کنه

می شینه عین یه دختر کوچولو با پیراهن صورتی و کفشای عروسکی قرمز

کز می کنه یه گوشه و پاهاشو جمع میکنه تو بغلش

بعد دلش می خواد یکی بیاد دس بکشه رو موهاش بگه چی شده کوچولو

اما اگه اون آدمم بیاد و این چیزا رو بگه

مطمئنا محض لجبازی هم که شده دستاشو می بره پشتش

سرشو میندازه پایین

و در حالیکه داره خودشو تکون تکون میده میگه هیچی!!

دل من دقیقا همون دختر بچه س

با همون پیراهن صورتی با ستاره ها و گلای ریز

که دو تا روبان از کمرش جدا میشه و پشتش پاپیون میشه

با جوراب شلواری سفید توری

و کفشای شب عید قرمز براق که روش گل داره

وای کاش میشد شما هم مثل من تصور کنین این بچه رو!!

دل من دوس داره یکی بیاد دس بکشه رو سرش بگه چیزی شده؟

دل من اما یه سیستم فیدبک داره که به محض اینکه احساس کنه

داره به کسی علاقه مند میشه

به صورت اتومات طرفو از زندگیش حذف می کنه

نمی فهمم با چه مکانیزمی کار می کنه

امیدوارم شفا پیدا کنه

دعا کنید

+(انقد از آدمایی که miss میندازن تا اس ام اسشون برسه بدم میاااااد!!!!)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 23:47  توسط مهرناز  | 

سال نو!

یعنی میخوام بگم بهترین ورزشی که تا حالا انجام دادم اسکیه

کلی باهاش حال می کنم

از اون ورزشهاست که برخلاف چیزای دیگه

برای طبع به شدت تنوع طلب من

- که گاهی خودمو بیچاره می کنه -

اصلا خسته کننده نمیشه!

حالا زمین هم بخورم، بیفتن سرم، بخورم تو میله ی کنار تله سیژ

فرقی نمی کنه!!

پام هم اگه مثه حالا کبود شده باشه و ورم کرده باشه هم مهم نیست

حتی اگه نتونم مثه همین الان روش راه برم و هی درد بکشم

مهم اینه که برای وجود عجیب هیجان طلب من اسکی مثه آب رو آتیشه

دارم از غصه میمیرم که آخرین روزاییه که میریم اسکی امسال

تا سال دیگه ام که دیگه کی زنده کی مرده

ناکسا از همین الان شمشک و دیزین رو بستن

 امروز مجبور شدیم بریم دربند سر!

عید هم پیشاپیش مبارک

انشالله که سال خوبی داشته باشیم هممون با هم

و بتونیم اینهمه بی عدالتی و ظلم و پستی و حرومزادگی رو فراموش کنیم

امیدوارم تمام زندانیان سیاسی آزاد بشن و بتونن بهارو ببینن

گرچه بهار هم چیز خارق العاده ای به خودی خود نداره

این وجود ما کنار همه که بهارو بهار میکنه

برای من به شخصه وقتی می بینم اینهمه حرف زور بالا سرمونه

اینهمه بی عدالتی و بی شرفی رو می بینم

اینهمه جوون که شهید شدن و بین ما نیستن

اینهمه دانشجو مثل من،که الان تو بندن و زیر شکنجه

نمی تونه عید معنا داشته باشه

به معنای واقعی کلمه با خانواده ی شهدا و زندانیها همدلی می کنم

چون همدردی دردی از کسی دوا نمی کنه

می خوام بدونن که ما هم مثه اونا عید نداریم و بزرگترین دعامون

آزادی عزیزانشونه که عزیز ما هم هستن

اللهم فک کل اسیر

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 21:50  توسط مهرناز  | 

فیلتر

من شدید حالم گرفته شد وقتی اومدم دیدم

وب عزیز قبلیم "در گودی دستان خدا" رو فیلتر کردن

انگار بچه ی آدمو به زور ازش بگیرن ببرن

خبری هم ازش نداشته باشی

دلیلشم بهت نگن

اینا که ۶۸٪ رای دارن از چی می ترسن آخه؟؟؟

تف تو روی همشون!

راستی ما عمیقترین کاری که کردیم این بود

که ۴شنبه سوری زیر پای موتوریای پلیس

از این ترقه خفنا انداختیم

شما چطور؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 22:3  توسط مهرناز  |